عروس خوب قصه!!!
من و ( ف ) از دوره ی دبیرستان با هم دوست هستیم! همراه، همدل، همراز، هم رشته وووو . امروز با هم رفتیم کتابخونه، بعد از مدتها دیدمش با خبرای تازه و البته ناخوشایند! یکی از همکلاسی های دوران دبیرستانمون زیادی ساده ست، البته شاید خیلی ها ویژگی های اون رو سادگی فرض نکنن ولی خب به نظر من میشه اسمش رو گذاشت سادگی! این همکلاسی ساده ی ما اول دبیرستان که بودیم عاشق یه پسری شد!! دبیرستان ما جفت یه دبیرستان پسرونه بود و اون پسره هم از دانش آموزان اون مدرسه بود، این دختر به حدددددی پیش رفت که وقتی فهمید پسره با یکی دیگه ست توی دستشویی مدرسه رگ خودشو زد!!
دوم دبیرستان که بودیم عاشق یه پسر دیگه شد! پسره میاوردش تا در مدرسه و میرفت! من و ( ف ) انتظامات بودیم و دم در بچه ها رو میگشتیم برای ورود به مدرسه! چند بار بهش تذکر دادم که بار دیگه ببینم با این پسره میای مدرسه به مدیر میگم! اونم با زاری و التماس قضیه رو رد میکرد! خلاصه باهاش نامزد کرد ولی یکی دو ماه نگذشت که به هم زدن!
پیش دانشگاهی که بودیم به یکی دیگه علاقه مند شد و باهاش نامزد کرد و به هم زد!!! بعد از اتمام دوره ی دبیرستان دیگه من ندیدمش ولی با ( ف ) همسایه بودن! حدودا چند ماه پیش به طور اتفاقی دیدمش در حال خرید نامزدی!! پسره ظاهرا موجه به نظر میرسید البته من فقط سلام و علیکی کردم و آروزی خوشبختی! حالا امروز ( ف ) میگفت با اونم به هم زده! البته پسره به هم زده و پشیمون شده! اینم دپرس شده، افسردگی گرفته، میره دکتر و وووو ! بعد رو کرد به من و گفت ینی اینقدر سخته دل کندن؟؟؟ گفتم: دل کندن... . زیر لب گفتم: دل کندن اگر آسان بود ، فرهاد به جای کوه، دل می کند! گفت چی؟؟ گفتم: هیچی! اون دیوونه ی احمق دستی دستی آبروی خودش و خانواده ش رو برد! بی خیال! بریم دنبال کار خودمون!